فرزند تو
خاطرات کم و بیش روزانه ی من
از دل تو رونده شدم مهمون ناخونده شدم با اینکه نیستی حس خواستنت باهامه حس می کنم کنارتم زنده به انتظارتم خودت که نیستی ولی خاطرت باهامه جواب همه ی کامنت هاتونو دادم. البته به جز شعرایی که صدرا نوشته و جوابی براش ندارم! داشتم با خودم فکر می کردم برنامه ریزی کنم، مثلا دوشنبه ها و پنج شنبه ها وبلاگ رو آپ کنم. بعد از حرف خودم خنده ام گرفتم. من که دیگه بهتر از هر کسی می دونم نوشتن حسیه! باید حسش بیاد تا بنویسی. باید حرفات تو دلت قلنبه شه. بقیه رو نمی دونم اما من اکثرا زمانی می نویسم که غمگینم. نوشتن آرومم می کنه. مخصوصا وقتی می دونم که کسی هست که بهم اهمیت می ده و نوشته هامو می خونه و از همه مهم تر برام کامنت می ذاره.دلگیری و دلخوری از دیر آپ شدن و جواب ندادن کامنت ها رو از پشت کامنت هایی که می ذارید حس می کنم. اما بی انصاف نشید، کدوم شماها هم سر کار می رید ،هم درس میخونید هم مرتب آپ دیت می کنید؟ یه بار مهندس بهم گفت زری کوچیکه قراره بیاد و وبلاگم رو بخوونه. اصرار می کرد که سریعاً یه آپ خوشگل بکنم. اما من حس نوشتن نداشتم و هر قدر اصرار کرد حاضر نشدم وقت خواننده های همیشگی ام رو به خاطر یه عابر حروم کنم. نوشته باید از جنس دل باشه تا به دل بشینه، نه از جنس اجبار. سالم و سلامتم خدا رو شکر! یعنی خوبم. خیالتون راحت، تو دانشگاه مرتب دستهامو با صابون می شورم تا آنفلوآنزای خوکی نگیرم. تو اطلاعیه ای که برای دفتر فرهنگی از وزارت بهداشت اومده بود و من تایپش کردم، نوشته که دستهاتونو بیشتر از 30 ثانیه بشورید.شما هم حواستونو جمع کنید! چند تا کامنت وآف راجع به سرور داشتم، شنیدم حالش خیلی بده. با رسیدن این خبرها یه حسی نشست تو دلم، حس روزهای کنکور. روزایی که انگار خیلی دور بودن. خیلی دور. تو ذهنم ازشون یه تصویر مبهم دارم. این من بودم که یه روزی پشت کابوس کنکور نشسته بودم؟ حالا اون روزا رفتن! من موندم و یه مشت خاطره. خاطره روزا و آدم هایی که دلم براشون تنگ شده. حماقته اما دلم تنگ شده! دلم برای دوستام تنگ شده. خیلی دلم میخواد سراغ دوستامو بگیرم. اما نمی گیرم! نمیدونم چرا. فقط با لیلون و پری در ارتباطم. لیلونو اتفاقی تو دانشگاه می بینم و این هفته یه فرصتی پیش اومد که باهم ناهار خوردیم. پری هم خودش باهام تماس می گیره و معرفت به خرج می ده. دلم میخواد به شیم شیم زنگ بزنم و ببینم با روزهای کنکورش چه می کنه، به می می اس ام اس بدم و ببینم خانوم دکتر در چه حاله اما... همین الان با پری صحبت کردم. گفت امروز تولد شیم شیمه. بهش زنگ زدم. خونه نیست. اس ام اس دادم. 2 تا فیلم دیگه هم تو سینما دیدم. به اصرار دوستم دو خواهر. فیلمی که میدونستم نباید ببینم. یه فیلم گیشه. با دیدن اینجور فیلم ها حس بدی بهم دست میده. چرا ستاره های سینما باید خودشونو حروم یه هم چین فیلمنامه های ضعیفی بکنن که بعد از 5 دقیقه تا ته غصه معلومه؟ چقدر زشته که شعور و وقت تماشاگر رو با چنین اثر سطح پایینی به بازی می گیرند و نون اعتبار و شهرت ستاره هاشونو میخورند. پول رنگ و لعاب فیلم. ظرفیت های نیکی کریمی حداقل بالاتر از این حرفاست. حتی برخلاف خیلی ها من معتقدم الناز شاکردوست، محمدرضا گلزار، حامد کمیلی هم قابلیت هایی به جز چهره و هیکلشون دارن و اگه بخوان می تونن فقط عروسک نباشن! و اما فیلمی که خیلی دوست داشتم ببینم، بالاخره این فرصت دست داد و پستچی سه بار در نمیزند رو دیدم. با هنرمندهایی که ارزش سینما رفتن رو دارن، باران کوثری، محمدرضا فروتن، رویا تیموریان، علی نصیریان، پانته آ بهرام. به نظرم فقط امیر جعفری در حد و اندازه ی بقیه نبود اما یک فیلم خوب، بازی خوب می کشه! فیلم در حد لازم ترسناک، با غصه ی جذاب، پیشنهاد می کنم حتما ببینید. فیلمی که انتهاش به آسونی حدس زدنی نیست. فرصت رو از دست ندید، پستچی سه بار در نمی زنه! شبها که حسابی خسته ام، لم می دم پای تلویزیون. دل نوازان می بینم، سریال ضعیفیه. پر از عیب و نقص. اما چون تا اینجای قصه رو دنبال کردم، بقیه اش رو هم می بینم. بی صبرانه منتظرم آشپز باشی شروع شه. فاطمه معتمد آریا رو خیلی دوست دارم. پرستویی هم که فیلم بد بازی نمیکنه. و اما سریال محبوب من، شمس العماره! فیلمی که هیچ کس بازی پایین ارائه نمیده واقعا شاهکاره! با خواستگارهای رنگارنگ و پر از تنوع و قصه ی جذابش! مخصوصا که من هانیه توسلی و مسعود رایگان رو خیلی دوست دارم. خداییش بازیگر بد تو فیلمش پیدا نمیشه. همه مسلط هستن. درسام سنگین شدن. دعا کنید تنبلی نکنم. خستگی و تنبلی دست به دست هم میدن تا یه سری از درسا تلنبار بشن روی هم دیگه. درسایی مثل شیمی 1، ریاضی 1، و اندیشه 1 که استادهای خوبی ندارن ، درسهاشونم جذابیت نداره . دلم شکلات میخواد، خیلیییییییییییییییییی امروز صبح مهندس زنگ زد و گفت اصلا از خونه بیرون نرم، چون خیابون ها شلوغ شده و مردم تظاهرات کردن. از صبح 2 تا کلاس داشتم که به خاطر کسالتم نرفتم. ولی جزوه ی نماینده ی کلاس شیمی که یه پسره دستم بود، خیلی زشت می شد اگر جزوه اش رو نمی بردم. تو خیابون های کوچه محله های ما خبری نبود. رفتم دانشگاه. گرسنه بودم و با دوستم توی سلف نشستیم که غذا بخوریم. دومین قاشق رو به دهن نبرده، گوشی ام زنگ زد. مهندس با لحن اضطراب آوری گفت شلوغ شده سریع برگرد خونه. خودشم از بانک دربست گرفته بود تا خونه. دوستم تا 3 کلاس داشت. نذاشتم بمونه و سریع برگشتیم خونه. طرف ما اوضاع تقریبا عادیه. ولی مهندس صحنه هایی دیده بود که قلبمو لرزوند... من آدم سیاسی نیستم. به بازیه کثیف سیاست اعتقاد ندارم. فکر می کنم بی ارزش ترین چیزیه که سر آدم رو به باد می ده. الان هم تلفن زنگ زد و شماره ای نیافتاده، مامانم گوشی رو برداشته، یه نوار ضبط شده، مشترک گرامی شما مجرم شناخته شدید، چناچه هر گونه تماسی با خارج از کشور داشته باشید، هر گونه عملی.... مامانم اونقدر هول کرده که بقیه اش رو یادش نمی یاد! مایل نیستم با ادامه دادن این بجث وبلاگم ف ی رل ت ر بشه... دیشب یه اتفاق خیلی بدی برام افتاد... با گریه و جیغ رفتم مطب دکتر متخصص اطفال سر خیابون. دکتری که از بچگی تا حالا پیشش می رم و حالا خیلی پیر شده. حواس درست حسابی نداره، با این حال منو به یاد آورد. هق هق گریه ام نذاشت بگم چه مرگمه...ناچار مهندس سر بسته گفت چه مشکلی برام به وجود اومده. نامه نوشت برای متخصص زنان. امروز که شلوغه و نشد بریم. وضعیتم نگران کننده است. احتمالا دکتر می افته برای شنبه. چند وقتیه که به عنوان ...عنوان خاصی نداره، تو معاونت فرهنگی دانشگاه کارمی کنم. هنوز قرار داد امضا نکردم. حتی نمی دونم حقوقش چقدره ولی از کارم راضیم. کار دانشجویی نباید حقوق بالایی داشته باشه ولی شرایط دیگه ی این کار برام ایده آله. قسمت اصلی کارم ساختن پاور پوینت برای مناسبت هاییه که تو آمفی تئاتر برنامه برگزار میشه. تایپ و آپ دیت کردن سایت معاونت فرهنگی. در واقع من به عنوان کمک دست یه پسری که همه کاره ی کارهای کامپیوتریه استخدام شدم. مواقعی که کار کامپیوتری نداریم هم هر کاری از دستم بر بیاد انجام می دم. زدن پوستر، گرفتن امضا برای نامه ها و کپی هاشون، ثبت نامه ها تو دفتر اندیکاتور و مراسلات. ثبت نام بچه ها برای سفر مشهد و زبان و ...! جوابگویی ارباب رجوع و تلفن. تو این مدت خیلی کار یاد گرفتم. تو دفتر رفتار همه ی همکارام با من خوبه. هوای من رو دارن. احترام می بینم. با آدم های جدید و عقیده های گوناگون آشنا می شم. از همه بهتر اینکه من ساعتی حقوق می گیرم. بنابراین هر فرصتی که بین ساعت 8 صبح تا 3 بعد از ظهر داشته باشم تو دفتر معاونت می گذرونم. خب بودن یه سری مشکلات بدیهیه. مهم ترین مشکل اینه که فرهنگ تعریف شده از سوی اونها با فرهنگی که من تو ذهنم ساختم زمین تا آسمون فرق می کنه... می رم عصرونه بخورم... دیروز عمو جرویس بهم گفت ده روزیه آپ نکردم. در واقع ده روزی میشه که به وبلاگم سری نزدم. خوب باورم نمی شد اما حقیقت داره. اومدم کامنتاتونو خوندم تا باورم شد این همه روز گذشته! کامنتاتونو خوندم اما جوابی براش ندارم. من اومدم! معذرت میخوام. می دونم ...می دونم که خیلی رو میخواد حتی گفتن معذرت میخوام اما شماها که دیگه باید منو شناخته باشید. دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره، بالاخره میام. نگرانم نشید. این دست باید بره به نوشتن! امروز هم یکی از همون روزهای همیشگی بود. صبح مامانم زود بیدارم کرد اما من دلم میخواست بخوابم. متنفرم از روزهایی که 7:45 کلاس دارم و باید 6:30 از خواب بیدار شم. آخرش هم همیشه دیر می رسم سر کلاس! چرا؟ نمی دونم! معروف شدم تو کلاس به 5 دقیقه بعد از استاد رسیدن! چهارشنبه ها تنها روز محبوبه برنامه ی درسیه منه، 10:45 زیست گیاهی دارم، با تنها استادی که خوب درس می ده و بعدش هم کلاسی ندارم و میام خونه و تعطیلاته آخر هفته ام شروع می شه. وقتی مامانم بیدارم کرده بود 7 صبح بود اما من تا 8 تو رختخوابم غلت زدم و بعدم برخلاف روزهای دیگه یه اشتهایی برای خوردن صبحانه داشتم. اولش مثل همیشه رفتم سراغ بیسکوویت هام ولی با دیدن پنیری که مامانم رو میز گذاشته بود اشتهام تحریک شد و دو تا لقمه گرفتم! رفتم درمانگاه محله مون تا بخیه ی روی بینی ام رو بکشم اما ...مسخره است... کسی رو ندارن که این کار رو انجام بده. حتی تزریقات ندارن. منم با دیدن مردمه سرما خورده و آنفولانزا گرفته ترجیح دادم به جای اینکه وایستم و بگم بهتره در درمانگاهتون رو تخته کنید، زودی محل رو ترک کردم. تا سر چهار راه رفتم، اونجا یه تزریقاتی بود که تازه باز شده بود و آخرین باری که مسموم شده بودم گذرم بهش افتاد. به زنی که تزریقات انجام می ده گفتم که یه بخیه برای کشیدن دارم، گفت منتظر بشینم. رفت تو اتاق تا برای یه خانومی آمپول بزنه، 5 دقیقه، 10 دقیقه، 15 دقیقه منتظر نشستم بعد با عصبانیت بلند شدم و رفتم. سر راهم رفتم داروخانه ای که پریروز داروهام رو پیچیده بودم، ولی وقتی رسیدم خونه دیدم صابونی رو که تو نسخه نوشته میون داروهام نیست. اخمامو کردم تو هم، خوشبختانه اون پسر دست و پا چلفتی که اون روز یه ربع منو برای 2 تا بسته قرص معطل کرده بود تو داروخونه بود. صابونم رو گرفتم. مسیر رفته رو تا خیابون سر خونه مون برگشتم و یادم افتاد دکتری که از بچگی برای هر مرضی پیشش می رفتم یه تزریقاتی داره. توی دلم خدا خدا میکردم که اومده باشه سر کار، منو شناخت ولی گفت خیلی پیر شده و کشیدن بخیه ای به این ریزی از عهده اش خارجه. آدرس جایی رو تو مسیر دانشگاه بهم داد و منم راه افتادم. یه دکتری بود که هم منشی بود هم تزریقات انجام می داد هم طبابتش رو میکرد، پیر بود و با یه ذره بین بزرگ هی با قیچی اش نخ بخیه رو جابه جا میکرد اما دستاش میلرزید و نمی تونست ذره بین رو درست نگه داره، ناچار خودم نگه داشتم، آخر هم 2000 تومان پیاده شدم! وقتی رسیدم داشنگاه هنوز یه ربعی به شروع کلاس مونده بود، تو ردیف های وسط کلاس یه جایی برای خودم و لیلا دست و پا کردم. استاد سرماخورده بود، یه ربعی دیر اومد، یاد روزی افتادم که منو به خاطر 1 دقیقه تاخیر سر کلاس راه نداد. خدا رو شکر امروز از جزوه نویسی عریض و طویل خبری نبود و سرمون رو با عکس های شماتیک و واقعی از سلول های گیاهی گرم کرد و زود هم تعطیلمون کرد. با لیلا رفتیم سلف، برخلاف هر چهارشنبه که بوی قورمه سبزی می اومد و قورمه سبزی نداشتیم، این هفته جدا غذامون قورمه سبزی بود. با اینکه ساعت 12 بود، هر دومون خیلی گرسنه بودیم. دانشجوها هنوز سر کلاس بودن و به راحتی جایی برای نشستن پیدا کردیم.ولخرجی کردیم و ماست خریدیم. خالی که نمی شد خورد. هر چند ما همه ی غذاهامون رو خالی میخوریم. با این وجود دانشگاه محل خالی شدن جیبه! همه ی غذاهای دانشگاه رو به غیر از این یکی امتحان کرده بود. با خوردن قورمه سبزی کلکسیون افتخاراتم کامل شد. لازم نیست بگم که غذاهای سلف خیلی مزخرفه، ولی شنیدی می گن اگه گرسنه باشی کوفتم می خوری؟ البته من حاضر نیستم عدس پلو و لوبیا پلوشونو بخورم. هر چقدر با خودم کلنجار رفتم نشد که نشد. من دیگه کلاس نداشتم ولی لیلا آزمایشگاه شیمی داشت. یکم تو محوطه ی دانشگاه چرخیدیمو بعدش رفت سر کلاس. منم رفتم امور فرهنگی، میخواستم خودمو از روزمرگی نجات بدم. میخواستم یکمی ریخت دانشجویی به خودم بگیرم و فعالیت دانشجویی داشته باشم. پشت در این پا و اون پا می کردم، از زمان ثبت نام به یاد داشتم که مسئول فرهنگی تنها مسئول خوش اخلاق دانشگاه ست. دلمو به دریا زدم و رفتم تو، گفتم تایپیست خوبی هستم و گاهی هم میتونم یه چیزایی بنویسم. انتظارشو نداشتم اما خیلی تحویلم گرفت، اسم و شماره ام رو یادداشت کرد و گفت شنبه بیام فرم پر کنم تا بتونم که حقوق دانشجویی هم بگیرم. لازم نیست بگم ذوق مرگ شدم. من اصلا انتظارشو نداشتم. از اون موقع تا حالا همش فکرم مشغول کلمه ی حقوق دانشجویی می چرخه! یعنی چقدر؟ کاش 20-30 تومانی باشه که خرج ماهانه ی عادیم در بیاد. اون وقت دیگه خیلی از مشکلاتم حل میشه. رفتم کانون زبان، رزرو کردم. 6 ماه تا یه سال باید در انتظار بمونم. بعد هم رفتم باشگاه، مسئولش نبود اما قیمت های 40، 50 تومانی، تا حد زیادی پشیمونم کرد. دوباره بارون گرفت و لباسام خیس شد. هر روز صبح با خودم کلنجار میرم که لباس گرم ببرم یا نه و آخرش هم نمی برم و خیس و آب کشیده می رسم خونه. هنوز هم داره بارون میاد...بازوهام داشت یخ می زد، همین الان رفتم سر چمدونه لباس های زمستونی ام و یه لباس آستین بلند پوشیدم. بعد از ظهر با یه خواب عالی تو سکوت خونه گذشت. می رم چای بخورم... یه قهوه ی داغ رو میزه کامپیوتره. بخارش بلند شده و بوش می پیچه تو دماغم و آرامش می گیرم. صدای گرم و دوست داشتنی شادمهر، نور کم و تنهایی...آخ که چقدر خوبه. سر و صدایی نیست و نور زیاد تو ذوقم نمی زنه که سردردمو شدید تر کنه. چقدر تنهایی خوبه، من خو کردم به تنهایی ام. کمی سردمه. ظهر گرم بود و گرمای آفتاب دلمو می زد، اما عصر که پیاده برمیگشتم خونه لپ هام یخ زده بود و وقتی گرمای دستامو روشون فشار می دادم احساس می کردم خودمو دوست دارم. پاهام خسته بودن، اما ترجیح دادم پول اتوبوس رو ذخیره کنم. شکمم هم گرسنه بود اما صبوری کردن بد نیست. مخصوصا برای من که صبور نیستم. هیچ وقت نبودم. خیلی وقتا وانمود میکنم که هستم اما نیستم. زود خسته می شم و زود بهانه می گیرم. این روزا افسرده ام. کمتر شاد می شم و کمتر شاد می مونم. این روزا به هر بهانه ای گریه می کنم. داد می کشم. به هزار و یک دلیل و بی هیچ دلیلی. شاید چون این روزا انگیزه ندارم. تا بود کنکور بود و آرزوی دانشگاه رفتن. حالا دانشگاه هست و شاید من ،من نیستم. چند تا دانشکده ی بزرگ داریم و یه عالمه آزمایشگاه، آمفی تئاتر و مسجد و سلف و فروشگاه و سالن تربیت بدنی. حیاط بزرگ و سر سبز و پارکینگ داریم. دانشجو شدیم و به جای معلم، استاد میاد سر کلاس. ولی این رویای دانشگاه نیست. این اون رویایی نیست که من براش بی خوابی و استرس می کشیدم. اینجا دانشگاه نیست! یه کاری پیدا کردم. مشورت میکنم. اگه بذارن برم خوب میشه. این روزا از بی کاری و بی پولی بیشتر از همیشه کلافه ام. تدریس خصوصی. کاری که همیشه دوست داشتم انجام بدم. این ماه سینما زیاد رفتم. بی پولی که خیلی عالی بود. خنده دار بود و دردناک و من می دونم بی پولی یعنی چی! کتاب قانون که تقریبا خنده دار بود و یکم تکون دهنده. تردید که مزخرف بود و ترجیح می دادم اس ام اس بازی کنم تا فیلم رو تماشا کنم. گاهی که حال کنم تلویزیون هم نگاه می کنم، مسافران که چقدر مسخره و لوس و بی مزه شده و وحشتناک پسرفت داشته. و دلنوازان که دل نواز نیست و پر ضعفه. منتظرم سری جدید فوتبالیست ها شروع بشه. ذوق ندارم. فقط میخوام ببینم. بیشتر از همه ی اینا منم که مزخرف شدم و چقدر بد می نویسم. دلم میخواست یه گوشه ی خلوت گیر بیارم و گریه کنم. نیمکت پارک، کنج امامزاده، کتابخونه ی دانشگاه...اما نشد! جرئتشو نداشتم. میترسیدم کسی ببینه که دارم اشک می ریزم، می ترسیدم هق هق کنم و این آدما ببینن که کم آوردم. گریه نکردم. فقط یه قطره، 2 قطره، و گفتی بخند و خندیدم! کیه که انتظار نکشه؟ یه عده منتظرن مهدی بیاد، یه عده منتظر عیسی نشستن، یکی منتظره بچه اش دنیا بیاد، یکی منتظره شوهرش از سرکار، منم منتظرم. منتظر تو! منتظرم تو بیای و نمی آی... گفتی نمی یای و خودت نمی دونی که گور امید و آرزوهامو می کنی. بعد از این هم دیگه منتظر اومدنت نیستم، نه اینکه دوستت نداشته باشم، نه! فقط دلم نمی خواد یه بار دیگه برای خودم یه کاخ آرزو بسازم که ویرون بشه. اگر هم میخواستم گریه کنم، نه به خاطر تو، نه به خاطر خودم، نه حتی به خاطر دلتنگی، به خاطر امیدی که مرد! بهت نیاز داشتم، به چشمات، این روزا، این لحظه ها و دیگه منتظرت نیستم. وقتی میای دیگه خیلی دیره...همون وقتی که میگن "آمدی جانم به قربانت، ولی حالا چرا؟!" خدا می دونه چرا نمی تونم بنویسم! انگاری زبون دلم لال شده. این روزا هیچی برام مهم نیست. بی خیال همه چی شدم. گاهی بای خودم فکر می کنم طلسمم کردن. من خوش اخلاق بودم! معروف بودم به اخلاق خوب. نمی دونم چی شد که عصبی و بد اخلاق شدم. همه چیز عین همیشه است. عین زندگی. ولی من نه! استرس دارم. مثل اون وقتا پاهامو تکون می دم و گوشه های دستمو می کنم، پوست لبمو با دندون گاز می گیرم و وقتایی که نمی تونم جیغ بزنم موهای سرمو می کنم! منتظرم تا بهم چیزی بگن تا ترش کنم! نا خودآگاه جبهه می گیرمو می خوام پرخاش کنم. این روزا به جنون نزدیکم. زندگی مثل همیشه است... مریضم. ضعف دارم. می رم دانشگاه و بعضی درسا رو میخونم و بعضی کلاس ها رو می پیچونم. آزمایشگاه زیست و دوست دارم و آزمایشگاه فیزیک عصبی ام می کنه. با دوستم می رم بیرون، سینما، تجریش، پارک امامزاده...مثل همیشه بی پولمو یه قرون و 2 قرون ته جیبمو می شمرم. بعضی از دوستام زنگ می زنن و من دوست دارم که بهشون زنگ بزنم اما نمی زنم! مثل هر روز نیازمندی های روزنامه ها رو ورق می زنم و دور کارهای خوبش خط میکشم. مثل همیشه تو خونه مون دعوا داریم و من آشپزی میکنم و جمع و جور میکنم و خرید می رم و مهندس کمک میکنه. مثل همیشه اون نیست و قراره بیاد و نمی یاد. اما من اون نیستم. اونی که همیشه بودم. مثل همیشه هم خدا هست و من خدا ندارم! چند روز پیش رفته بودم لواسون خونه ی خاله کوچیکه، اسباب کشی دارن. یکی از دلایلی که مدتیه نمی تونم به موقع آپ کنم همین اسباب کشی خاله ام هستش. چون هر وقت خالی هم که داشته باشم باید برم لواسون کمک کنم. کل اتاق دختر خاله بزرگمو من چیدم. تو خونه ی قبلی شون هم کل اتاق دو تا دختر خاله ی بزرگمو من جمع کردم! بماند که پدرم در اومد. دفعه ی آخری که رفتم لواسون بی خیال اسباب کشی نشستم پشت کامپیوتره ساره( دختر خاله بزرگم که 15 ساله شه) و تو اون شلوغی و هیاهو خودم رو وادار کردم که تمرکز کنم و بنویسم. منتها وسط های کار باز به زور ما رو بردن حمالی و مطلبم نصفه موند. منم فلشی که با خودم همه جا می برم رو دادم مهندس تا نوشته ی منو بریزه توش تا بعدا کاملش کنم. حالا که اومدم سر وقت کامپیوتر می بینم اشتباهی یه فایل دیگه رو ریخته تو فلش! دلیل دیگه ای که نمی ذاره آپ کنم همین جناب مهندس خان هستن که به معنای واقعی کامپیوتر رو قرق(؟) کردن! معتاد کامپیوتر شده، همه ی کارهاشو با کامپیوتر انجام میده. ارتباطاتش، مطالعه اش، سرگرمی اش، خرید کردنش، همه و همه با کامپیوتره. تا من 2 دقیقه می شینم ، غر می زنه که پاشو من کار دارم! و دلیل اصلی 20 واحدیه که برای ترم اول گرفتم و با 4 روز دانشگاه رفتن پدر خودمو در آوردم. امروز صبح، یه تجربه ی عجیب و جدید داشتم! شرکت در جلسه اولیا و مربیان جای مادر یه دختر 15 ساله ! بعله، جای خاله خانوم رفتم دبیرستان ساره! جلسه 11 صبح بود. منم شال و کلاه کردم و بیشتر راه رو پیاده روی کردم. پیدا کردن یه مدرسه ی کوچولو تو کوچه پس کوچه ها کار آسونی نبود اما این روزا پیاده روی رو خیلی دوست دارم. با این که فکر میکردم طبق روالی که این چند وقته پیدا کردم و با بدقولی همه جا دیر می رسم، امروز 10 دقیقه هم زود رسیدم. مدرسه که چه عرض کنم، یه موسسه ی غیر انتفاعی، شبیه آپارتمان، حیاط اندازه ی اتاق. جمعیت های کم و کلاس های خلوت. جلسه با 20 دقیقه تأخیر شروع شد. با این حال بودن والدینی که یه ربع آخر جلسه می رسیدند! تو برگه ی دعوت نوشته بود محل اجتماع: سالن اجتماعات! که البته منظورشون از سالن اجتماعات یه اتاق فسقلی با 20 تا صندلی بود! تنها چیزی که اونجا آزارم می داد صندلی بود که مجبور بودم شق و رق روش بشینم و کمرمو اذیت میکرد. از همه جالب تر حضور 4 تا از پدرها به عنوان ولی بود، یاد ندارم بابام برای من که هیچی، حتی برای مهندس به مدرسه اش رفته باشه! با یه مقایسه ی ساده و معمولی می شد فرق یه موسسه ی کوچیک و کم جمعیت غیر انتفاعی رو با مدرسه های بزرگ و پر جمعیت دولتی فهمید. تو مدرسه ی امثال ساره به خاطر پول به هر نحوی دانش آموز رو سطح بالا نگه می دارن تا از دستشون نره و تو مدرسه ی امثال من، یا خودت خودت رو بالا می کشی یا همیشه تهدیدت میکنن که می اندازنت بیرون، باز هم به خاطر پول! حسودی نمیکنم ها! یه موقع سوء تعبیر نشه! وقتی برگشتم خونه حسابی گرسنه و خسته بودم. عدس پلو دوس ندارم اما تا خرخره خوردم! بعد هم عین خر تا 5 عصر خوابیدم! عصر با مهندس رفتیم تجریش. یه گشتی تو پاساژها و بازار زدیم. یه قیچی کوچک برای ابروهام و یه لیوان بزرگ فلزی برای قهوه خوردن تو دانشگاه خریدم. فردا صبح احتمالا می رم مانتو بگیرم! 2-3 ماهه دارم خودمو تیکه پاره میکنم که برای من مانتو بخرید! وقتی نمیخرن نتیجه اش می شه اینکه حراست دانشگاه بهم گیر داد که مانتو ات کوتاهه! به احتمال دیگه ظهر برای ناهار می ریم خونه ی مامانی( مامان مامانم). و دیگه اینکه...هیچی! سلام علیکم برو بچه های گل وبلاگ سانی دعوام کنید می شینم گریه می کنم هااااا! میدونم من لایق همه ی اون فحش های که نثارم کردید هستم، نوش جونم! بابا دانشجو شدم دیگه، خودم که نخواستم، ولی ما رو به زور فرستادن دنبال جویش دانش! و اما اندر حکایت دانشجویی... این دانشجو شدن و دانشجویی ما حکایتی بس طولانی دارد! مهم اینه که من بالاخره دانشجو شدم. مسخره است که هنوز یه ماه نگذشته بگم از دانشجویی فقط اسمش قشنگه ولی هست! همیشه بهم می گفتن دانشگاه و دانشجو اون رویایی نیست که دانش آموز تو ذهنش می بافه، ولی ما دل خوش بودیم به این بافتن! به چیزی ورای دانش آموز بودن. یادمه اون موقع ها به نسیبه می گفتم من آرزو دارم که پاهام سنگ فرش دانشگاه رو لمس کنه... و این روزا از لمسشون پاهام تاول زده! البته شاید این احساسی که نسبت به دانشگاه پیدا کردم خاص بچه های دانشگاه آزاد باشه، نمی دونم! پول بی زبون رو بدی برای امکاناتی که نیست! برای جهان سومی بودن، برای همیشه زور شنیدن، برای اینکه همیشه یه جای کار بلنگه و دلت بلرزه از سنگ هایی که می اندازن جلو پات. همیشه ی خدا باید نگران چیزی باشی و انگاری کشیدن یه نفس راحت حرومته... این بود حکایت همه ی روزهایی که نبودم... مهم نیست، بی خیال! حالا هستم. شازده یه تلنگر زد به روزایی که بچه کنکوری بودم...راست میگه، از پس همه ی اون روزا...از پس خمیازه های کلاس عربی، تن لرزه های پرسش دکتر م، شور و اشتیاق دوشنبه هایی که ایمان می اومد تا بادمون کنه، سه شنبه هایی که میر بزرگ کوفتمون می کرد، گریه هایی که برای رفتن مصلایی کردیم، از پس اون آزمون های سنجشی که سر جلسه خوابم می برد...حالا من دانشجو ام! تابستان چرا، ولی حالا اصلا دلم تنگ نمی شه برای اون روزا، هر وقت هم هوس تنگ شدن می کنه یاد معلم سوم دبستانم می افتم که 2 سال پیش بهش گفتم حاضرم همه ی زندگیمو بدم و برگردم سر نیمکت همون کلاسی که تو معلمش بودی! بهم خندید و گفت حیف راه رفته نیست؟! بود!! مانیتورمون سوخته بود، سیم کارتمو مامانم اشتباهی انداخته تو سطل! مهندس هم هنوز گوشی نخریده...ته مونده های پولی که تو بانک دارم، نجومی در حال خالی شدنه. چون مدت زیادی ننوشتم، ذکر جزئیات خسته تون میکنه. گذشته ها هم گذشته. من خوبم. معذرت میخوام بابت این مدتی که نبودم. الانم دارم از شدت خواب آلودگی می میرم. به زودی با همون روال قبل خاطره نویسی برمی گردم. به یادتون هستم، می دونم به یادم هستید! انگاری این دوره ی بدبیاری ها و بدشانسی های ما تمومی نداره. روزگار نشسته که سیلی بزنه و چه سخت می زنه. دیروز که مثلا عید بود و برای ما همه چی بود به جز عید. اصلا از همین که اسمش عیده و عید نیست متنفرم. برای ما هیچ وقت نبوده. صبحی مادربزرگه زنگ زد که بریم زاگون. بابامم گفت که اگه بچه ها گفتن باشه میایم. من که همون اول گفتم بریم و مهندسم طبق معمول مخالفت کرد که بریم چی کار. این گذشت و من تو اتاقم بودم، بابام صدام کرد گفت تلفن باهات کار داره. بیخبر از همه جا رفتم پای تلفن و دیدم پدربزرگمه. هنوز من سلام نکرده شروع کرد به دعوا کردن که این اداها چیه از خودت در میاری، کار دارم نمیام یعنی چی، من مهمون دعوت کردم، گوسفند کشتم، پاشید بیاید... منم هاج و واج مونده بودم و لال شده بودم...از اون طرف مامان و بابام داشتن دعوا میکردن و صداشون بالا رفته بود و من همش نگران بودم که پیرمرد بشنوه...چی داشتم بگم؟ گفتم چشم آقاجون میایم! خیلی عصبانی بودم که الکی انداختن گردن من، کارد می زدی خونم در نمی یومد. خیلی وقتا چون من تو این خونه از همه کوچیکترم اینطوری کارها رو میاندازن تقصیر من و این اصلا انصاف نیست. بعدم که هرچی گفتم آقا جون ناراحت می شه باید برید عین خروس جنگی پریدن به هم دیگه و نرفتیم. تمام دیروز تو اتاقم گذشت. خواستم بعد ازظهر بخوابم. اما همش خواب های بد دیدم و 5 دقیقه به 5 دقیقه از خواب پریدم. دیشب یه اتفاق بد دیگه هم افتاد. یه اتفاق خیلی بد. با شازده زدیم به تیپ و تاپ هم. یه پیامک رو اشتباهی به من فرستاد. منم خوندمش و برای جفتمون گرون تموم شد. پیامک مال یکی از هم دانشگاهیای دخترش بود که به قول خودش من روش حساسم. نمی تونم بگم که چی نوشته بود اما به نظرم اون پیامکی نبود که آدم به دوستی که به قول خودش عزیزه بده. در رابطه با همین آدم چند بار دیگه هم مشکل داشتیم ولی هر بار یکی مون کوتاه اومد. اما دیشب حس کردم دیگه کافیه...شازده خیلی برام عزیزه! بی خودی که شازده نشد. حتی قبل از اینکه احساس قلبی بهش داشته باشم برام آدم عزیزی بود. کسی که جنس نگاهش با بقیه فرق می کرد. تو تموم این 9 ماه هم خواست کمک کنه که رشد کنم. هنوزم عزیزه. ولی انگار من این وسط زیادیم . اگه خودش بود می گفت دور بریز این احساسات زنانه ات رو! ازش می گذرم تا ته مونده های غرورم رو نگه دارم. به نظرم تو تمام این مدت هم میخواست کمکم کنه تا برای خودم آدمی بشم.دیشب هر چیزی که گفتم همش سوء تفاهم شد و هر حرف منو یه جور دیگه برداشت کرد. میدونم داره یه چیزایی رو ازم مخفی میکنه. احتمالا هم به خاطر خودم تا نشکنم. ولی من ازش توضیح میخوام، به خاطر احساس و وقت و همه ی چیزهایی که برای رابطه مون ازش مایه گذاشتم.به خاطر جوونی و اعتماد و زندگی ام! وقتی حرفامو شنید گفت بهش توهین کردم با این حرفمو، دلشو شکستم و این حرفم یعنی اینکه اون هیچ کاری برای من نکرده. خیلی ازش خواستم توضیح بده، چون حقمه که بدونم، چون که تا همیشه معماش ذهنمو آزار میده، چون که اگه اشتباه می کنم بفهمم! گفت باز تو قضاوت بی خودی کردی، گفتم خودت توضیح نمی دی! گفت توضیح نمیدم چون ما با هم فرق می کنیم! راست میگه. باهم فرق می کنیم، خیلی زیاد، همیشه فرق می کردیم! به قول خودمون من یه آدمم، یه قارچ، و اون شاهزاده ای که از یه سیاره ی دیگه اومد! تا الان این همه فرق کردنمون جاذبه ی رابطه مون بود. ولی انگار از این به بعد نمی شه جمعش کرد. گفت تو نمی ری! راست میگفت. نه به خاطر اون، به خاطر خودم! یه بار بهش گفتم از این رابطه یه کسی رو تو قلب و وجودم دارم که حتی با رفتنت نمیتونی ازم بگیریش. راست گفتم، اون رفته ولی شازده کوچولوشو تو قلب من جا گذاشته. مادربزرگ گم کرده ام در هیاهوی شهر آن نظر بند سبز را که در کودکی بسته بودی به بازوی من در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق، خمره ی دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست دستم به دست دوست ماند پایم به پای راه رفت من چشم خورده ام، من چشم خورده ام من تکه تکه از دست رفته ام در روز روز زندگانیم... (۲- ۳ روزه نوشتمش ولی بلاگفا کار نمی کرد) باورتون میشه دارم ناهار میخورم و آپ می کنم؟ مثل همیشه هم نجویده قورت می دم. شنیدین میگن نمی دونم چرا هر چی فکر و خیاله سر نماز یادم میاد؟ منم اینطوریم . با اینکه توصیه شده در محیط آرام و ساکت و روشن غذا بخورید و به چیز دیگه هم فکر نکنید اما من خاک بر سر موقع غذا خوردن هزار تا فکر تو کله ام میاد و ...!اون وقت می گم چرا چاق می شم. از ریحون تازه هایی هم که مامانم برا مامانش کنار گذاشته کش رفتم. خدا منو ببخشه! آمین! دارم فکر می کنم برای شام چی درست کنم. از یه هفته پیش رفتم تو فلسفه ی غذاهایی که میخوریم. برای همین تصمیم گرفتم حداقل شبها لب به نون و برنج نزنم و در این یه هفته موفق هم بودم. نون و پنیر، میوه، سالاد و مثلا دیشب که مامانم کنار پلو خورشتش آب دوغ خیار هم گذاشته بود، اونو خوردم؟ میدونید آب دوغ خیار چیه؟ یه نوع ماسته با کلی مخلفات که من ازش متنفرم بودم اما تازگی ها و در راستای تحولات خوشم اومده! البته اگه توش نون بریزن دیگه نمیخورم. عادتهای غذایی رو کنار گذاشتن خیلی سخته، مثلا من از یه سالی شروع کردم به اینکه بیشتر از 6 تا قاشق غذا نخورم. من خیلی سخت لاغر می شم اما اون معجزه کرد و هر کی میدید می گفت چقدر لاغر شدی؟ چی کار کردی؟! بعد که رفتم تو جریان کنکور و این حرفا کنار گذاشتمش الان دوباره از سر گرفتمش. امشب شام به سفارش بابا، بریانی داریم. یا به زبون عامیانه، بریونی! فکر نکنم بدونید چیه، یه غذای اصفهانیه که از قضا من خییییییییییییلی بدم میاد. اصلا همون بهتر که بدم میاد. منبع چربی! من نمی دونم مردم دنیا چطوری غذا می خورن ولی ما ایرانی ها سم میخوریم! همین ناهاری که الان من خوردم، من نمی گم پلو بده، حالا جدای اینکه سبوسشو می گیرن و ویتامین ب هاشو از دست می ده ولی در هر حال کربوهیدارته، انرژی زاست و چیز بدی نیست ولی اندازه نگه دار که اندازه نکوست! ایرانی جماعت شب و روز داره برنج می خوره. یه خورشته که اسم نداره، بیشتر من درآوردی از ابتکارات مامان خانومیه. توش بامیه، کدو، مرغ، قارچ، فلفل دلمه ای، گوجه فرنگی داره. خدا رو شکر که تو خونه ی ما گوشت قرمز طرفدار نداره و ما اغلب قضاهامونو با مرغ درست می کنیم. اما همین مرغ موقع طبخ اول کمی با روغن سرخ می شه! بامیه رو نمی دونم اما میدونم کدو هم اول سرخ می شه. این موادی که نام بردم به خودیه خود سرشار از پروتئین و ویتامین هستن ولی حیف که با روغن حرومشون میکنیم! نمیدونید چقدر زمان برد تا تونستم فرهنگ خوردن ماست های پرچرب و بعضا خامه ای رو از تو سفره مون حذف کنم و جاش ماست کم چرب و ارزان تر بنشونم. فعلا دارم رو خودم کار میکنم که سس رو از سالادم حذف کنم. کار خیلی مشکلیه، اونم برای منی که غذا رو به عشق چاشنی اش می خورم. اینو چند روز پیش نوشتم...شاید یکشنبه، دقیقا یادم نمیاد. اما وسطش خوابم گرفت و دیگه ادامه ندادم! مثل همیشه بابت این چند روزی که نبودم معذرت میخوام. زندگی ام بدجوری بهم ریخته بود، به قول مهندس طلسم شده بودم! الانم که برگشتم طلسم نشکسته، فقط تونستم خودمو از نظر روحی با شرایط پیش اومده وفق بدم. صبح شنبه رفتم دانشگاه. از خونه تا دانشگاه من فقط 20 دقیقه پیاده روی داره! مدارکی که لازم بود برای ثبت نام یادداشت کردم. کنار تابلوی اعلانات هم یه آقا پسری بود که مرتب سوالات عجیب غریب می پرسید. شنبه عصر از تره بار نزدیک خونه ی مادربزرگم یه گلدون فلفل جدید خریدم. فلفل کبابی یا بعضیا بهش میگن فلفل تند. اتفاقا چند روز پیش هم یکی از بزرگترین فلفل هاشو کندم و با کباب جوجه ام خوردم و چقدر از تندیش حال کردم. برای فلفل زینتی ام هم که مدتیه گل هاش می ریزه و به میوه تبدیل نمیشه یه کود گیاهی خریدم. اما خدا رو شکر قبل از استفاده از کود با اومدن پاییز 3 تا میوه کرده. گلدون جفتشون رو باید عوض کنم چون براشون کوچیکه. و فلفل های کوچیکی که خودم کاشتم و سبز شده رو به یه گلدون مجزا انتقال بدم. میخوام پول هامو جمع کنم فلفل دلمه ای و فلفل شیرین هم بخرم. یکشنبه اتفاق خاصی نیافتاده یا اینکه من یادم نمیاد. دوشنبه...پوووووووووووف! یه حس بدی بهم میگفت اصل مدرک دیپلم قبول نیست و باید مدرک پیش دانشگاهی ات رو داشته باشی. رفتم دانشگاه تا مطمئن شم این حس لعنتی بی خودی زندگی ام رو تلخ کرده. از هر کس پرسیده بودم بهم گفتش که مدارکت هر نقصی داشته باشه دانشگاه بهت فرصت میده تا تکمیلش کنی. اون روز من رفتم دانشگاه، ثبت نام تو سالن تربیت بدنی انجام می شد و دور تا دور سالن میز و صندلی چیدن و یه سری دختر و پسر جوون که احتمالا دانشجوهای همون دانشگاه هستن ورودی های جدید رو ثبت نام می کنن. بهم گفتن مشکلم رو باید با دکتر شریفی (اسامی مستعاره) مطرح کنم. دکتر شریفی نمیدونم چی کاره است اما همه ی ثبت نام ها زیر نظر اون انجام می شد. وقتی بهش گفتم به خاطر اینکه یکی از امتحان هامو شهریور پاس کردم هنوز مدرک پیش دانشگاهی ندارم گفت به هیچ وجه ما بدون مدرک پیش دانشگاهی ثبت نام نمی کنیم. هیچ کس مدرک پیش دانشگاهی نداره، همه با موقت ثبت نام می کنن و سفته می ذارن که تا 2 سال بعد اصل مدرک رو به دانشگاه تحویل بدن. اما بدبختی اینه که من حتی اون گواهی موقت رو ندارم. هر چی ازش سوال کردم به این نتیجه رسیدم که هیچ راهی نداره که من بتونم بدون مدرک پیش دانشگاهی ثبت نام کنن چون از نظر دانشگاه بدون اون مدرک من هنوز دانش آموز محسوب می شم! بغض گلمو گرفته بود، دنیا دور سرم می چرخید. صدای دکتر شریفی مثل پتک تو سرم می کوبید:ثبت نام با تاخیر نداریم! ثبت نام با تاخیر نداریم! ثبت نام با تاخیر نداریم. سرم گیج می رفت، چشمام تار میدید. دلم میخواست از کسی کمک بخوام. دلم میخواست گریه کنم. یه تاکسی گرفتم و سریع خودم رو به آموزش پرورش رسوندم. آخرین باری که پامو تو ساختمون آموزش پرورش گذاشته بودم برای غیر حضوری شدن نا امید برگشته بودم. و حالا چقدر پشیمون بودم از اینکه یه روزی خواستم که غیر حضوری باشم. به خودم می گفتم ای لعنت به تو! اگه الان تو مدرسه ی خودت بودی، مدیر تو رو می شناخت و دیگه مشکلی نداشتی. نمیدونستم باید کجا برم، دردمو به کی بگم. دور سر خودم می چرخیدم، تا اینکه جلوی در اتاق مشاور بانوان وایستادم...مردد بودم که برم تو یا نه! این پا و اون پا می کردن که خانمی که پشت میز نشسته بود گفت بفرمائید داخل. رفتم جلو میزش ولی حتی نمیدونستم چی می خوام بگم. گفت درخدمتم...بغضم ترکید! دلم میخواست گریه کنم. بچه شده بودم. همه چی داشت از دست میرفت. دانشجو بودن شروع نشده داشت تموم می شد. میون هق هق و گریه بریده بریده ماجرا رو گفتم و اضافه کردم که چند روز قبل که رفته بودم دبیرستان، گفتن که گواهی موقتم آماده نیست و باید ثبت نام با تاخیر کنم. مشاور گفت این که اصلا مشکلی نیست، زنگ زد به مدیر دبیرستانی که توش غیر حضوری بودم . فهمیدم باهم رفاقت دارن. مشکل منو مطرح کرد و مدیر دبیرستان پای تلفن گفت که من ریاضی ام رو 11 شدم و پاس کردم و فردا صبح زود میتونم مراجعه کنم و گواهی موقتم رو بگیرم. انگار دنیا رو بهم دادن، با خودم می گفتم فردا به یه دسته گل میام و از این خانم برای لطفی که کرد تشکر میکنم. رفتم تو حیاط و به صورت آب زدم... سر تجریش با پری قرار داشتم که بریم پارک جمشیدیه. پری مدیریت بازرگانی الزهرا قبول شده و اون روز صبح ثبت نام کرده بود. دوستمون افسانه هم همراش بود. پارک جمشیدیه پارکیه که کلی ازش خاطرات خوب و بد دارم و خیلی هم قشنگه. رفتیم بالا، نزدیک دریاچه. باد می اومد و تو اون بعد از ظهر حسابی خلوت بود. من همش حواسم به ماهی ها و غرق در اتفاقات امروز بودم. افسانه معارف رو شهریوری شده بود. مدیرمون هم در جوابش که گواهی خواسته گفته که لازم نکرده بره دانشگاه. دیگه لازم نبود خودمو برای غیر حضوری شدن لعنت کنم!! ساعت نزدیک 2 ظهر شده بود و من حسابی گرسنه بودم و غر زدم که برگریم خونه. همین طور که مسیر سراشیبی پارک رو برمی گشتیم رو یه نیمکت چوبی نشستیم. من رفته بودم تو گذشته و اصلا حواسم به دور و برم نبود. سرمو با صدایی که می گفت می تونم چند لحظه وقتتون بگیرم بالا گرفتم. 2 تا مرد سی و خورده ای ساله جلومون ایستاده بودن. من هنوز هواسم کامل سرجاش نیومده بود و گیج می زدم. متعجب به پری و افسانه که دو طرفم نشسته بودن نگاه کردم. یکی شون که عقب تر وایستاده بود دست رفیقشو کشیده و گفت بیا برییییم! ولش کن. من هی به دوستام نگاه می کردم و منتظر بودم که اونا بهم بگن چه خبره ولی حتی از نگاهشون هیچی حالیم نمی شد. مرده ادامه داد "به خدا ما اراذل نیستیم. اصلا از این کارا نکردیم نمی دونیم باید چجوری شروع کنیم." دلم میخواست یکی چک می زد تو گوشم تا از این حالت لمسی بیرون می اومدم. مرده بلندتر گفت :میشه یه لحظه وقت شما رو بگیرم؟ دوستش دوباره دستشو کشید. من به افسانه نگاه کردم و خودش پرسید: با من هستید؟ مرده به من اشاره کرد: نه منظورم ایشونه! یه حالت بدی شدم...نمی تونستم سرمو بالا بگیرم. نمیتونستم عکس العمل نشون بدم. می خواستم داد بزنم اما انگار فلج بودم. یه صدای خفه ای از ته گلوم گفت بفرمائید(یعنی برید گم شید) مرده فکر کرد یعنی بگو! گفت شماره تون رو میتونم داشته باشم؟ داشتم تو ذهنم تجزیه تحلیل می کردم. انگار هنگ کرده بودم . هی افسانه رو نگاه می کردم و اون منو! یهو داد زدم: آقا بفرمائید برید! همه ی پارک برگشتن نگاه کردن. اونا هم عین برق غیبشون زد. دوستام هی ازم می پرسیدن چرا اینطوری می کردی؟ چرا جواب نمیدادی؟ ما اگه جای تو بودیم.... وقتی داشتیم از پارک میرفتیم بیرون دم در نشسته بودن. داد زد: "من فقط بلدم از خودم دفاع کنم"..قدم هامون تند کردم..."من فقط عاشق شدم"..دوئیدم..."من فقط عاشق شدم"...سوار تاکسی شدم! وقتی برگشتم خونه نگین احضارم کرد. یه کار سنگین تایپ گرفته بود و نمیتونست انجام بده. چون انگلیسی بود و تایپ انگلیسی اش کنده. زنگ زد به صاحب کارمونو گفت کارو می ده به من. داشتم می مردم از خستگی اما مجبور بودم کاری که قبول کردمو انجام بدم. وقتی داشتم کارو تحویل می گرفتم به صاحب کارمون گفتم که خیلی سنگینه و نمیتونم تا شب تموم کنم. اما اون گفت لطفا سعی کنید تا شب تمومش کنید. اون موقع ساعت 4 بود و من تا 8 شب فرصت داشتم 40 صفحه تایپ انگلیسی رو که پر از تیبل بود بزنم. اما خب تا اون موقع من فقط 15 صفحه زدم. بهش اس ام اس دادم و گفتم نمی تونم امشب تمومش کنم. با عصبانیت گفت من تایپیست دارم روزی 700 صفحه می زنه و گر نه به تو نمی دادم! آبروی منو جلوی مشتری نبر. بهش زنگ بزن و خودت باهاش کنار بیا.با بدبختی تا صبح با نگین تمومش کردیم. نگین با مشتری حرف زده بود و تا ظهر ازش وقت گرفته بود. بعد هم معلوم شد مشتری هفته ی پیش کار رو سفارش داده بوده! نگین هم خودش کارها رو برد مغازه. میخواست با صاحب کارمون دعوا کنه. اما خودش نبود و به همکارش گفته که بهش بگه اگه یه نفر بر فرض محال برای هر صفحه 2 دقیقه هم زمان بخواد برای 700 صفحه باید 23 ساعت از 24 ساعت شبانه روز رو تایپ کنه! اونم هی معذرت خواسته ... و اما...چهارشنبه صبح! بابام مرخصی ساعتی گرفته بود برای ثبت نام من. رفتیم مدرسه که گواهی رو از مدیر بنا به قول دیروزش بگیرم. یه ساعتی هم منتظر نشستیم تا خانوم تشریف آوردن. باور کنید قیافه ی این زن یه جوریه که ازش متنفرم. انگار اصلا براش مهم نیست چه درخواستی داری فقط میخواد نه بگه! حالم از آدمهایی که ادعای دین داری دارن ولی کار خلق خدا رو راه نمی اندازن بهم میخوره. رفتم جلو و خودمو معرفی کردم. گفت نه، نمیتونم بدم. دیروز تو روزنامه نوشته که ثبت نام با تاخیر برای کسانی هستش که گواهی موقتشون حاضر نیست. هر چقدر التماسش کردم، بهش گفتم اما شما دیروز پای تلفن قول دادین، خودتون گفتید که میدید، زد زیر حرفشو گفت نمیدم! بعدم منو از دفتر انداخت بیرون. دوباره رفتم تو...خواهش کردم. اما فقط داد زد و گفت الان به مشاور تلفن میکنم و می گم بیخود کرده به من زنگ زده ... بابام اینا هم هر چی از دهنشون در اومد بهم گفتن. مهندس زنگ زد و گفت مرخصی گرفته که بریم دانشگاه . بابا هم رفت سر کار. با مهندس رفتیم دانشگاه و فرم ثبت نام رو گرفتیم و به دختری که مدارکمو چک می کرد مشکلمو گفتم. اونم گفت یه نامه برای رئیس دانشگاه بنویسم و مشکلمو بگم. نامه رو بردیم پیش یه مردی که جای رئیس همه با اون ملاقات می کردن. اتاق پر بود از ورودی هایی با مشکلات من! نامه رو خوند و پاش نوشت با مدارک کامل تشریف بیاورید. بهش گفتم اما شریفی گفته تا اون موقع ظرفیت تکمیل می شه. گفت آره به احتمال زیاد! یه دختره بود که همه ی امتحاناشو شهریور داده بود و داشت زار زار گریه می کرد. فرستادنش پیش رئیس دانشگاه و پای نامه اش یه تاریخ زدن که اگه مدارکشو تا اون تاریخ بیاره حتما ثبت نام میشه. مهندس اصرار کرد و نامه ی منم تا 1 مهرماه مهر خورد! سوار ماشین شدیم و به سمت آموزش پرورش راه افتادیم. بین راه بابا زنگ زد به گوشی مهندس و من جواب دادم. ماشین رو تو پارکینگ پارک کردیم. رفتیم سمت آموزش پرورش. وسط راه مهندس گفت کیف پول و گوشی اش رو نیاورده. وقتی برگشت گفت گوشی اش نبوده. چون عجله داشتیم رفتیم دنبال کارمونو گفتیم برگشتنه پیداش می کنیم. تو آموزش پرورش از این اتاق به اون اتاق...گفتن حق با مدرسه است و مشکل از دانشگاه است. به زحمت تونستیم یه امضا از کسی که با مدیر دبیرستان آشنایی داشت بگیریم. توی پارکینگ ماشین رو زیر و رو کردیم اما گوشی نبود که نبود! احساس می کردم دارم له می شم...دست به هر چیزی می زدم خراب می شد، همه ی درها به روم بسته بود، بدبیاری و بدشانسی پشت سر هم. رفتیم دبیرستان. من نرفتم تو! احساس کردم مدیر دبیرستان به دیدن چهره ی من حساس شده. مهندس تنها تونست متقاعدش کنه که پای کارنامه ام بنویسه که من ریاضی پاس شدم و گواهی ام تا هفته ی اول مهر حاضره. وقتی مهندس رفته بود تو مدرسه...اون درو برها کسی نبود. داد زدم. تا دلم خواست داد زدم و گذاشتم بغضم بترکه . داد زدم و خدا رو صدا کردم، بهش گفتم بهش احتیاج دارم! زندگی یه خاصیت جالبی داره، همیشه میتونی بدبخت تر از اونی باشی که بودی! هر وقت بدترین روز زندگی ات پیش میاد باید بدونی که یه روزی بدترین از این ها رو تجربه می کنی...بدترین های زندگیم؟ روزی که دکتر بهم زد. روزی که مدیرمون همه ی غرورمو زیر پاش خورد کرد. روزی که گفتن احتمالا بچه دار نمی شم. روزی که پدربزرگم بهمون توهین کرد. روزی که غیرحضوری ام نکردن. روزی رتبه ام اومد. روزی که نتایج دانشگاه اومد. همیشه یه بدتری وجود داره!! رفتیم دانشگاه و شریفی با یکم خواهش و تمنا راضی شد و گفت به شرطی که خانوم اسماعیلی موافقت کنه. نکرد! کارنامه ام رو بردم پیش کسی که جای رئیس دانشگاه نشسته. اونم قبول کرد. به شرطی که شریفی قبول کنه. بهش گفتم که شریفی گفته اسماعیلی باید موافقت کنه. و اسماعیلی نه آورده! اونم گفت پس هیچی! اون روز و فرداش حالم خیلی بد بود. همش گریه می کردم و تو خودم بودم . ولی با خودم گفتم سانی! کی میخوای اعتقاد پیدا کنی به حکمت خدا؟! شاید داره می زنه تو سرت که به خودت بیای! تنها نگرانی ام برای گوشیه ی مهندسه. چون آخرین بار دست من بوده و اون روز خیلی عصبی بودم...واقعا نمی دونم چی کارش کردم! لابد از پنجره پرتش کردم بیرون. قرار شده با پول خودم یکی براش بگیریم. دعا کنید.
| Design By : Night Skin |

